تبليغاتX
مجید یراق بافان

مجید یراق بافان

ایامتان به کام ، عزتتان مستدام

خونه ی نور
نویسنده : مجید یراق بافان - ساعت 0:45 روز یکشنبه هشتم شهریور 1388
 
سلام. قبول باشه.

مطمئنم الان می گین : " پارسال دوست ، امسال آشنا !!! " . حق دارین خب ! شرمندتونم.

دفعه ی قبل هم که عذرخواهی کردم و نوشتم برای تنبیه خودم دو تا دست و یه پام بالاست! یه ظریفی پیغوم گذاشت که : " اگه دو تا دستت بالاست ، چه جوری می نویسی ؟! "

خب آره. اینم حرفیه . اما روم نشد بهش بگم : " این از کرامات شیخ مااست !"

 بگذریم ...

پارسال همین وقتا بود که این فلک زده متولد شد! بی معرفتی کردم در حقش. می دونم. " روم سیاه ".

دیدم رسم مردونگی نیست دم دمای اولین سالگرد تولدش هم ، یه سَری هش نزنم. اومدم. اما دست خالی تر از پارسال.

همیشه سعی کردم از ادابازی و شعار سازی فرار کنم. مخصوصا تو هفت ،  هشت سال اخير.توی اجراهاهم تموم تلاشمو می کنم که  " مثل آدم ،باآدما حرف بزنم " ، نه با تکلف و قلنبه ، سلنبه. شاید همینم باعث شده که مردم این جوری دست کوچیک نوازی به سرم بکشن.

اووووووووووووووووووووووووووووه! چقدر از خودم تعریف کردم!

خواستم بگم که بدونین اگه می نویسم ، بهش اعتقاد دارم و از این نوشتن ، نه یه دیگ پلو اضافه برام دم می کنن و نه با ننوشتن ، بادیه ی آبگوشتم رو از جلوم  برمی دارن.

می خوام از « خونه های نور » بگم واستون.

توی پرانتز : ( یه سري دودوتاچهارتادارم واسه خودم كه ،شاید برا بعضیا خنده دار باشه. اما ... من دوستشون دارم ) پرانتز بسته !

یه روز توی مدینه فکر می کردم شاید رمز این که عمره ای ها اول می رن مدینه و بعد مُحرم میشن و مَحرم حرم این باشه که اول باید رفت دم یه سری عزیز رو دید و بعد رفت پیش عزیزترین.

یه زمونی - قبل این که راه هوایی مستقیم به کربلا باز بشه - بعضیا اول می رفتن سوریه و بعد سلام خواهر و دختر رومیبردن واسه " برادر ".

...

حوصلتون سر رفت ؟ ای بابا! چقدر روزه بردتتون! چشم. به قول ما اهالی کات و فلش فید ، الان یه کات مشدی واستون می زنم و می چسبونم به تهش. فقط امیدوارم جامپ نشه!!!

می خوام بگم :

« اگه باید از خونه ی ام المؤمنین خدیجه کبری ( سلام الله علیها ) بگذریم و درِ خونه ی کریم آل طه امام مجتبی ( علیه السلام )  دست افشون بشیم و زانوی بی پدری در خونه ی بابای مهربونمون مولا علی ( علیه السلام ) به بغل بگیریم ، مال اینه که بتونیم قوه بنیه ی روحمون رو زیاد کنیم تا شا...ید شب بیست و سوم ... »

خونه ي نور

گفتم بگم که اگه یه وقتی توی این « خونه های نور »  وقت اضافی آوردین منم دریابین که نکنه یکی رو جا بندازم و بی قوّه بنیه برم در خونه ی « نورالنور »  ،  « خالق النور ».

یا حق. 


 
 
سال نسبتا نوی شما مبارک !
نویسنده : مجید یراق بافان - ساعت 9:56 روز یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
 
سلام.

خیلی مخلصیم. گفتم اول سالیه یه چند تا پیشکشی بزارم براتون ُ تا ببینیم امسال می تونم بیشتر وقت بذارم یا ...؟!

 

 

یا حق.


 
 
همیشه بهار
نویسنده : مجید یراق بافان - ساعت 1:14 روز یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387
 

سلام.

می گن : « با یه گل بهار نمی شه ». من می گم : « می شه. خوبم می شه ! »

قصد لجبازی ندارم اما می خوام حرفمو به کرسی بشونم !!!

آره . یه وقتایی با هزار تا گلم بهار نمی شه. گُلایی که بی خبر از وضع زمین و آسمون ٬ لای پر قو ٬ توی نازکِشون دست باغبون ٬ صورتشون آفتاب ٬ مهتاب نخورده و لای زرورق « گلخونه های مصنوعی » به دنیا اومدن و بزرگ شدن ٬ همیشه هستن اما اگه همشونم با هم جمع بشن نمی تونن بهار بیارن.

 

اما یه گُلیه که ظاهرش شکل گلای دیگه است ولی باطنش کلی فرق می کنه. این یکی وقتی بیاد حتما بهار اومده. می گین چطور؟ عرض می کنم :

* اون گل گلخونه ییا باید کلی اسپری براق کننده روشون بپاشن تا یه کم رُخشون گل بندازه اما « این گل ما » از چند فرسخی لای سنگا و توی بیابونا قشنگی صورتش داد می زنه و نگاهتو   می دزده !

* اون گل نازنازیا باید کلی عطر و گلاب بخورن تا وقتی دماغتو می چسبونی بهشون شا...ید یه کم بو بدن اما « این گل ما » دور و نزدیک نداره ٬ کافیه چشمتو ببندی و یه نفس عمیق بکشی تا مستت کنه !

* اون گل امروزیا باید چند تا چندتا با هم جمع بشن ٬ سرشون و بکنن تو گوش هم کلی پچ پچ کنن ٬ یه عالمه برگ و روبان و کاغذ و سبد و ... رو به عنوان یار و یاور استخدام کنن تا بشن لایق پیشکش ٬ اما این  « این گل ما » تک و تنها دل اونایی رو که می بیننش دلبر می شه و پُر       می کنه .

* ...

دیدین حالا با یه گل هم بهار می شه ؟!

مهم اینه که :

« گل شناس باشی و گل همیشه بهار انتخاب کنی ٬ اون وقت همه ی جون و عمر و زندگی خودت و اونایی که عزیزتن می شه بهاری »

تولد گل همیشه بهار مبارک.

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

یاحق.


 
 
فقط خدا
نویسنده : مجید یراق بافان - ساعت 9:28 روز دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
 

سلام.

ارادتمند.

همين اول كاريه عرض كنم كه :

" حق با شماست . شرمندم . خيلي مشغول بودم . الآنم دو تا پاها و يه دستم بالاست !!! "

بگذريم ...

داشتم فكر مي كردم با چي شروع كنم دوباره ؟! يه دفعه ياد يه شروع طلايي افتادم :

تصوير 60 سال پيش كعبه

    " خدا "

ميدونين اومدم چي بگم ؟ اومدم بگم اگه توي زندگيمون " فقط خدا " باشه ( نمي گم دنيا نباشه. نمي گم خوشي نباشه. نمي گم تفريح و دوستي و عشق و ... نباشه. همه ي اينا باشه اما اون جوري كه خدا گفته و دوست داره ، باشه .)  توپ توپ       مي شيم. يه جوري قرص و محكم مي شيم كه توپ هم نمي تونه تكونمون بده !

حتماخودتون بهتر از من مي دونين ، ولي منم چند تا نكته عرض مي كنم :

* بعضيا مي پرسن :

" مگه نه اين كه خدا عادلترينه ؟ پس اگه نيازي رو تو وجود من و شما گذاشته ، خودش هم بايد واسه ي رفع اين نياز جواب بذاره."

 خب آره. گذاشته. براي " همه ي " خواسته ها ، پاسخ گذاشته. حتما مي پرسيد : پس دعوا سرِ چيه ؟! دعوا سر زياده خواهي و دزدكي سرك كشيدنه .

خدا واسه ي رفع نياز من و شما جواب " حلال " و " طيب " و " طاهر " گذاشته اما ماها معمولا مثل سرماخورده ها ، بيشتر علاقه به ناخنك زدن به سرخ كردني هاييم !

* يه نگاه متفاوت به دور و برمون بكنيم. اصلا نمي خواد . يه نگاه متفاوت به خودمون بندازيم و با نگاهمون دنبال خدا بگرديم .از يه " مو " هم نگذريم . مي دونين چي     مي شه ؟ با اجازتون عرض مي كنم :

۱) اهل شكر مي شيم. ( اگه زنده بودم و توفيف هم رفيقم شد ، يه مطلب واسه ي " شكر "

مي نويسم . يواشكي بگم : " خودم خيلي دوستش دارم " )

۲) اهل تسبيح مي شيم.

۳) اهل بندگي مي شيم.

۴) اهل مهربوني مي شيم.

۵) ...

... خلاصه " با معرفت " مي شيم .

 

* آخريش رو هم بگم و برم سرِ " تا نيايش " ! باقيش واسه ي بعد . ان شاءالله .

ديدين مي گن "بچه ي حرف گوش كن " ؟! با خودمون قرار بذاريم كه خدا وكيلي " بنده ي حرف گوش كن‌"

بشيم. به خودش قسم انقدر " آقا " بوده و هست كه از همه ي شيطوني هاي قبليمون بگذره و باز دوباره دست نوازشش رو كه هميشه ـ تو شيطوني و غيرشيطوني ـ روي سرمون مي كشه ، از اين به بعد ، خيلي پُر مهرتر بكشه .

" الهي كه خودش رزقمون كنه ، كه  فقط خدا توي زندگيمون باشه و بس "

بذارين اين جمله ي آخرم بگم و برم :

اگه دعا بالاييه اجابت بشه ، همه ي دنيا و آخرت مل من و شماست و يه آرامشي مياد كه هيچ كس و هيچ چيز نمي تونه مثل اون و ... . نتيجش هم اينه كه :

" بزرگ مي شيم . اونوقت خودمون مي شيم مصداق اين جمله كه :

 تصوير ماهواره اي مسجدالحرام و كعبه

دنيا واسه آدماي بزرگ خيلي كوچيكه و براي آدماي كوچيك ، خيلي بزرگ "

 

ياحق


 
 
پاییز
نویسنده : مجید یراق بافان - ساعت 10:18 روز یکشنبه پنجم آبان 1387
 
سلام

خیلی مخلصیم ، مشتاق دیدار .

مهر امسال ، اونایی که همش دنبال ... هستن ، هی می گفتن :

" بابا همه چی از بین رفته . هیچی حال سابق رو نداره . پاییزم پاییز قدیم ! ... "

آخه خبری از بارون و ابر و برگ ریزون و ... نبود !

لا اقل تو تهرون نبود !

 آخدا که انگاری دنبال بهونه ست تا غرغر های بنده هاشو بشنوه و مثه آدم بزرگا که به بچه ها ریش خند می زنن به بنده هاش بخنده و حال کنه ، دیگه از دیروز بساط این حرفا رو جمع کرد .

البته فعلا!!!

هوای ابری آبان + بارون قشنگش و برگ ریز هزار رنگ پاییز

 

" نوش جونتون "

به قول حافظ :

هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی

به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

 

پس :

آخدا ! فدای نقش خودت .

یاحق


 
 
هلال
نویسنده : مجید یراق بافان - ساعت 1:52 روز چهارشنبه دهم مهر 1387
 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک ماه پیاله داری در میخانه ی رمضان ...

... و اینک جرعه نوشان " فطر "

 

" گوارایتان باد "

 

یا حق


 
 
مردان مرد
نویسنده : مجید یراق بافان - ساعت 6:49 روز پنجشنبه چهارم مهر 1387
 
سلام.

نمي دونم چي شد كه  تو اين شهر درندشت ، يه دفعه دلم رفت يه گوشه ي ساكت و آروم ...؟!

يه جاي خلوت اما پر از حرفاي ناب.

 يه جاي غريب اما ديار آشنايی ها.

يه جاي آروم اما سرتاسر درد.

 یه جای ... .

بگذریم... یه سوال ؟

تا حالا اسم " آسایشگاه ثارالله " رو شنیدین ؟

می دونین کجاست ؟

می دونین کیا اونجان ؟

می دونین چرا اونجان ؟

می دونین چند وقته اونجان ؟

می دونین تا کی باید همون جا بمونن ؟

 می دونین ... ؟

 

   به خدای  " عباس علیه السلام " نمی خوام شعار بدم.

 

فقط می خوام بگم ( اونم اول به خودم ) :

" آ...ی آدمای بامرام !

آ...ی با معرفتا !

آ...ی ... ! "

 این جا بیشه ی شیرانه . این جا جاییه که یه سری " مرد مرد " ساکت و بی ادعا به من و تو نگاه می کنن و تو خاطراتشون دنبال جواب این سوال می گردن که :

" دیروز ما با امروز اینا چه فرقایی داشت که اینقدر فاصله افتاده بینمون ؟! "

 

به خدای رمضان قسم !

 به خدای علی قسم !

به خدای جبهه ها قسم !

" اگه نبود دعای خیر همین با معرفتا در حق ما بی معرفتا خدا می دونه     تو این دنیای وا نفسا الآن سر خودمون و زن و بچه مون و مملکتمون و      دین و قرآنمون چی میومد ؟!!! "

دمشون گرم !

هنوزم مشدی تر از مان و " اوستای مردونگی و مرام ".

 یا حق .


 
 
قرآن به سر
نویسنده : مجید یراق بافان - ساعت 17:50 روز جمعه بیست و نهم شهریور 1387
 
 

به نام خداي قرآن

سلام... قبول باشه ... يه سؤال ؟ ...

شما واسه امشب چه جوري خودتون رو آماده مي كنين ؟

بعضي ها حسابي بعد از ظهر مي خوابن كه نكنه شب خواب بره تو چشماشون...

بعضي ها افطار و شام رو تعطيل مي كنن كه نكنه سنگين بشن ...

بعضي ها روزه سكوت مي گيرن كه نكنه حرفي حواسشون رو پرت كنه ...

بعضي ها ...                                       

همه اينها خوبه اما ياد اين يه بيت افتادم :

    گاهي بساط عيش خودش جور مي شود      گاهي به صد مقدمه ناجور مي شود!

 منم همين كار ها رو مي كنم . اما امروز چند تا چيز ديگه هم به نظرم اومد كه گفتم رسم معرفت نيست تك پري كنم... پس :

۱- تنهايي نريم در خونه صاحب خونه. يه " عزيز خدا " رو با خودمون ببريم...

يارب ز كرم حال دعا بخش مرا     وز حال دعا جرم و خطا بخش مرا

 تا امشب اگر مرا نيامرزيدي    امشب به " علي مرتضي " بخش مرا

۲- خيلي سخت نگيريم به خودمون و دور و بري هامون. " راحت از خدا بخوايم " ...

يارب دل ما را تو به رحمت جان ده        درد همه را به صابري درمان ده

 اين بنده چه داند كه چه مي بايد جست     داننده تويي " هر آن چه داني آن ده "

۳- ازش بخوايم كه " قدر قدر قرآن " رو تو اين شب قدر حاليمون كنه...

  

... بعد تموم اين حرفا ... من كه مي خوام بگم : 

اللهم بحق هذا القرآن ...

 " آخدا ! قرآني رو كه امشب رو سرم مي ذارم

هميشه همون بالا نگهش دار ... "  


 
 
افطاری
نویسنده : مجید یراق بافان - ساعت 16:42 روز چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
 

 

سبحان الله

شكرا للهالحمدلله

 

جای شما سبز!

 


 
 
" نوبهار حسن "
نویسنده : مجید یراق بافان - ساعت 1:46 روز چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
 

 

ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن                   خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن

ماهی نتافت همچو تو از برج نیکویی               سروی نخواست چون قدت از جویبار حسن

خرم شد از ملاحت تو عهد دلبری                     فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن

گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است                  کاب حیات می خورد از جویبار حسن

حافظ طمع برید که بیند نظیر تو                        دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن

  

مضاجع ائمه در بقيع ( پيش از تخريب )

   السلام علیک یا کریم آل طه  «  یا حسن ابن علي  "

 ادرکنا یا مولا